تبليغاتX
استور

استور

می نویسم تا خودم را بهتر بشناسم

بهار و گرما و میل سفر      ....شاید هنوز زوده
+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 17:15  توسط حمید  | 

سنت که بالا می ره انگار آدما رو میشناسی زود آشنا می شی و زود خسته می شی بعد وقتی یادت میاد که اولین دوست دارم رو با چه سختی گفتی تعجب می کنی

پ.ن.: هنوز زوده

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 14:13  توسط حمید  | 

خونه ام خودمم داره یادم میاد کی بودم

 پ.ن.: خوبه

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 14:5  توسط حمید  | 

جاده برای خودش میره و تو هم چرت میزنی

پ.ن.:زندگی همچنان برای خودش ادامه داره

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 18:13  توسط حمید  | 

آرزو داشتم هیچ آرزویی نداشتم

پ.ن.: یادگاری از کتاب نزدیکی حنیف قریشی٬ نوسنده انگلیسی پاکستانی تبار با طرح روی جلد قشنگی از مرتضی ممیز

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 17:45  توسط حمید  | 

ساعت ۵ صبح که اول اتوبان تهران ساوه بنزین بزنی٬ تا ساوه و بعد ۸:۱۵ از همدان رد می شی و صبحونه رو ۹:۱۵ تو یه کافه قبل از اسداباد می زنی لازم نیست بیش از ۱۲۰ برونی ساعت ۱۰:۴۰ کرمانشاه و ۱۲:۴۵ ایلام

پ.ن.: تو راه از کنار یه روستا رد می شی که اسم قشنگی داره٬ ویان

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 18:18  توسط حمید  | 

ساعت ۴ روز جمعه و من پشت میزم با یه سازه فولادی ۶۰ متری ۱۳۰۰ تنی سرو کله می زنم

پ.ن: الهم اشفع کل مریض

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 14:42  توسط حمید  | 

این یک داستان واقعی است تنها اسامی شخصیت های داستان عوض شده است

http://abchinus.blogspot.com/2008/10/blog-post_14.html

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 18:52  توسط حمید  | 

تا یادمه بین کتاب خوندن افراطی و نخوندن افراطی آونگ بودم

پ.ن.: الان راحتم

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 18:32  توسط حمید  | 

وبلاگ نویسی مینی مال هم یه جور تفننه وارد هر موضوعی می شی بی این که مجبور به توضیخ زیاد باشی

پ.ن.: جور با روحیه ایرانی

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 18:25  توسط حمید  | 

دیدن یه مادر و دختر اجازه تخیل رو ازت می گیره انگار یه ادم بیمزه آخر فیلم رو برات تعریف کنه

پ.ن.: اما ...

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت 18:17  توسط حمید  | 

آگه گذرتون به کرمانشاه افتاد کباب دنده اونم توی رستورانی بالای طاق بستان رو فراموش نکنید

پ.ن.ن: من که کم آوردم

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مهر 1387ساعت 13:22  توسط حمید  | 

گفتن از خیلی چیزا صداقت می خواد صداقتی که برای داشتنش نه تنها نیاز به شجاعته نیاز به دانش هم هست دانش و فهمی که معلوم نیست کی به سراغت می یاد.

دری که باید بروت باز بشه تا همه چیز تو ی نوری که برات تابونده می شه یه معنی دیگه پیدا کنه  حتی اون چیزایی که فکر می کردی که خیلی خوب می دونی یا می شناسیشون.

به دنبال اون نور تا هر کجا می رم

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مهر 1387ساعت 17:2  توسط حمید  | 

هفت روز زمان زیادیه برای اینکه خیلی کارا رو انجام بدی و زمان کمی برای اینکه کارایی رو انجام ندی. تجربه یک زندگی دوزیست هم تجربه جالبیست. ۲۴ روز آدمی هستی که یه پرواز اونو از تو جدا می کنه انگار آدمی هستی که وسط مهمترین کاراش می میره و دیگه  نمیتونه کاری بکنه فقط شاهد اوناست. دیگران هم همینطور توی هفت روزی که نیستی به مرگت احترام می گذارند و جز موارد ضروری کاری نمی کنن که تو گور بلرزی. اما یهو زنگ به صدا در میاد و تو می فهمی که این مرگ دائمی نبوده و با یه پرواز دیگه به دنیا بر می گردی. تو یه تجربه نزدیک به مرگ داشتی. فقط همین

پ.ن.: آی عشق چهره سرخت پیدا نیست. نه هیچ رقم چهره سرخت پیدا نیست. آخه چرا چهره سرخت پیدا نیست.

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 22:44  توسط حمید  | 

یه فیلم دیدم که نصفه مونده و راجع به ناکامی های  آدمها و تنهایی هاشونه اسمش شادی یا هپینس بود ببینید بد نیست.

من هر وقت سرود ای ایران رو می شنوم اشک تو چشمم جمع می شه یا این تیکه از این ترانه محمد نوری رو که می گه:

ما برای آنکه ایران کشور خوبان شود    خون دلها خورده ایم   خون دلها خورده ایم

 

امان از مشکل دیالوگ  با صمیمی ترین رفقا هم که همکار می شی همین که می خواهی حساب بکشی دعوا می شه. من بازم می گم  هیچکی حق نداره با همکارش قهر کنه

یه وقتایی دلت یهو برای کسایی تنگ می شه که بهشون دسترسی نداری. چه می شه کرد.

موقعیت های متفاوت حداقل حسنی که داره اینه که می تونی از یه زاویه دیگه به زندگیت نگاه کنیو من الان این شانسو دارم

دلم لک زده برای یه ظرف سیب زمینی سرخ کرده با سس فراوون.  چه قانع

 

هوس صندل کردم ولی میدونم به محض اینکه بپوشم دلم رو می زنه

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 21:25  توسط حمید  | 

هفته قبل که برگشته بودم تهران با مارال رفتم پارک ارم و به زور سوار یه چیزی به اسم بشقاب پرنده شدم خیلی با حال بود اونقدر که تو برنامه رست بعدیم گذاشتم

پ.ن.: کمی هم کودکی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 14:9  توسط حمید  | 

یه کتاب فروشی بزرگ پیدا کردم که فقط یه قفسه کوچیک برای شعر و رمان داشت و توی اونا فقط تونستم این کتاب آلیس زبالد رو پیدا کنم . راوی داستان یه دختر نوجوونه که به قتل رسیده

پ.ن.: اینم یه جورشه

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 14:7  توسط حمید  | 

۲۰ دقیقه اول ضیافت مسعود کیمیایی خوب و کم نقصه اما یهو می ره تو وادی تک گویی های معمول خودش.

پ.ن.: کیمیایی خیلی بنز دوست داره

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 14:5  توسط حمید  | 

هر وقت کتابی می خونم و نویسنده شروع می کنه به توصیف یک فرد یا منظره یا ... من دو خط یکی رد می شم چون از قبل تکلیف اون صحنه رو تو ذهنم روشن کردم یعنی با محفوظات خودم که برگرفته از فیلم ها و عکسایی هستند که دیدم اون رو باز سازی می کنم  اما وقتی کتاب جای خالی سلوچ از محمود دولت آبادی رو دست گرفتم اوضاع عوض شد کل داستان دو خطه اما توصیف حالات و کیفیات چیزیه که تو رو میخکوب می کنه

پ.ن: توصیه می کنمش

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 18:0  توسط حمید  | 

قبل از اعدام چند ساعت فرصت دارم که تمام وصایای خودم رو مکتوب کنم

پ.ن.: مراد از اعدام در دنیای دیجیتال عدم دسترسی به اینترنته

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 17:56  توسط حمید  |